روی صندلی نشسته بود . اما نشستنی با همه نشستنها متفاوت ... لبانش رنگ باخته بود ... چشمانش انگار تا حالا شسته نشده بود ..انگار کسی با دستانش کره چشمانش را به سرشت گلی کله اش فشار داده بود .. دندانها بيرون زده کج شده مثل ساختمانهايی بودن که در کنار هم در حال فرو ريختن باشد ياد دندانهای کله پاچه فروشی مغازه ميدان انقلاب افتادم ...لپهايش گود افتاده استخوان گونه هايش بيرون زده ... روسری خاک آلودش با گره ای شل و ول دستانش زمخت و ترک دار زير ناخنها سياه و چادر سياهی وارفته روی سرش از صورت فقط چيزی شبيه به صورت باقی مانده بود ؟ ينهايش افتاده و از برجستگی بيرون زده از آن پيراهن زرشکی می شد فهميد ....
آ....ی ...واااااااای ....ف..ف.... آ.....ه .....م..م...م نجات پيدا کردم . هيکلم چقد می خاريد . چه لذتی داره . يه چيزی تو رگات می چرخه که به تمام وجودت می فهمونه که ديگه وزنی نداره . خون از مغزت فرار می کنه ميره تو بدنت . گرم ميشی . حرارت می گيری . مثل يه گرمای زنده که همه بدنتو بغل می کنه می بره تو خودش . سر مشما رو باز کن ديگه ..سگ برينه بهت ؟اشيدم تو قبر پدرت مادرسگ خار؟سه . بگو کارتو کردی . الوعده وفا . مزدشو بده . خداداديه که باشه ...جنسيتم اينجوريه که باشه. از اول اينجوری نبودم . صاف بودم ..تو حموم چش زنای اونجا از روم برداشته نمی شد و زنا منو می خواستن .... مادر ؟نده ديگه حالا دلتو زده ... ااااااااااااا اين مشما رو انگار می خاسته ؟ياف ننش کنه اينقد پيچونده ..هااا باز شد ... باز شد ...کبريتو چيکار کردم ...اگه اين باد بزاره ...شمای حالام ...چيش...ش....ش ....سرنگ اين اکبر کثافت هم مثل خودش ميمونه ...بيا ..بيا بالا ...از شيرننم بيشتر دوست دارم ..
شقيقه هايش تير کشيد .آب دهانش سرازير شد . از کنار چانه اش سر خورد و آمد پايين . زور زد دستش را بالا آورد و با پشت دستش پاکش کرد .بين دستش وچانه خيسش نخی از آن بوجود آمد و بريده شد . به همان آرامی که دستش بالا رفته بود همانطور پايين آمد . اصلا يادش رفته بود که دستش را بالا آورده . چادرش را پيش کشيد تا بينی اش سرش را به زاويه ديوار تکيه داد و چشمانش را بست ... کسی دنبال می گردد . فرياد می زند : " کلوچه ..... کلوچه ... داداش ببينم يه کلوچه اينجا نديدی ....!؟ " صورتی در ميان مو ههای به هم چسبيده پنهان است و شمايلش فقط پيداس به زحمت سر بلند می کند میگويد " بو يو پيلوون شر به شر ما نژار ..کلوچه تو اين بيقوله { ادامه حرفش را از ياد میبرد اما پس از چند دقيقه ادامه می دهد } ...آره..... گم نمی شه { دو دقيقه مکث } کی هشش { بينی آويزان شده اش که قسمتی از آن هم روی سبيلش ماسيده را با کف دست ماله ای می کشد } يه خانومه متشخصه با اصالته تيتيش بلا ... باسه چيزی که مالکشن يه مشتری اهوردم { بعد دهانش را مثل چاه خلا باز می کند قاه قاه می زند زير خنده و آن قب قب آويزان و آن شکم بلای کمربندش لرزشی پيدا می کند و می ايستد و ادامه می دهد } آخه اون چشاش لوچه می گن سکته زده تا تخت مرده شور خونه بردنش پنبه تپونش که کردن لای پارچه گذاشتنش اون گورکنه مطره سر وقتش ...که وسط کار اين جنازه بيدار ميشه و مرتيکه رو خفه می کنه ....{ قاه قاه .....هه ..هه } با...با ....کو اين لوچه ...!؟
آ....ی ...واااااااای ....ف..ف.... آ.....ه .....م..م...م نجات پيدا کردم . هيکلم چقد می خاريد . چه لذتی داره . يه چيزی تو رگات می چرخه که به تمام وجودت می فهمونه که ديگه وزنی نداره . خون از مغزت فرار می کنه ميره تو بدنت . گرم ميشی . حرارت می گيری . مثل يه گرمای زنده که همه بدنتو بغل می کنه می بره تو خودش . سر مشما رو باز کن ديگه ..سگ برينه بهت ؟اشيدم تو قبر پدرت مادرسگ خار؟سه . بگو کارتو کردی . الوعده وفا . مزدشو بده . خداداديه که باشه ...جنسيتم اينجوريه که باشه. از اول اينجوری نبودم . صاف بودم ..تو حموم چش زنای اونجا از روم برداشته نمی شد و زنا منو می خواستن .... مادر ؟نده ديگه حالا دلتو زده ... ااااااااااااا اين مشما رو انگار می خاسته ؟ياف ننش کنه اينقد پيچونده ..هااا باز شد ... باز شد ...کبريتو چيکار کردم ...اگه اين باد بزاره ...شمای حالام ...چيش...ش....ش ....سرنگ اين اکبر کثافت هم مثل خودش ميمونه ...بيا ..بيا بالا ...از شيرننم بيشتر دوست دارم ..
شقيقه هايش تير کشيد .آب دهانش سرازير شد . از کنار چانه اش سر خورد و آمد پايين . زور زد دستش را بالا آورد و با پشت دستش پاکش کرد .بين دستش وچانه خيسش نخی از آن بوجود آمد و بريده شد . به همان آرامی که دستش بالا رفته بود همانطور پايين آمد . اصلا يادش رفته بود که دستش را بالا آورده . چادرش را پيش کشيد تا بينی اش سرش را به زاويه ديوار تکيه داد و چشمانش را بست ... کسی دنبال می گردد . فرياد می زند : " کلوچه ..... کلوچه ... داداش ببينم يه کلوچه اينجا نديدی ....!؟ " صورتی در ميان مو ههای به هم چسبيده پنهان است و شمايلش فقط پيداس به زحمت سر بلند می کند میگويد " بو يو پيلوون شر به شر ما نژار ..کلوچه تو اين بيقوله { ادامه حرفش را از ياد میبرد اما پس از چند دقيقه ادامه می دهد } ...آره..... گم نمی شه { دو دقيقه مکث } کی هشش { بينی آويزان شده اش که قسمتی از آن هم روی سبيلش ماسيده را با کف دست ماله ای می کشد } يه خانومه متشخصه با اصالته تيتيش بلا ... باسه چيزی که مالکشن يه مشتری اهوردم { بعد دهانش را مثل چاه خلا باز می کند قاه قاه می زند زير خنده و آن قب قب آويزان و آن شکم بلای کمربندش لرزشی پيدا می کند و می ايستد و ادامه می دهد } آخه اون چشاش لوچه می گن سکته زده تا تخت مرده شور خونه بردنش پنبه تپونش که کردن لای پارچه گذاشتنش اون گورکنه مطره سر وقتش ...که وسط کار اين جنازه بيدار ميشه و مرتيکه رو خفه می کنه ....{ قاه قاه .....هه ..هه } با...با ....کو اين لوچه ...!؟
