Sunday, April 13, 2003

روی صندلی نشسته بود . اما نشستنی با همه نشستنها متفاوت ... لبانش رنگ باخته بود ... چشمانش انگار تا حالا شسته نشده بود ..انگار کسی با دستانش کره چشمانش را به سرشت گلی کله اش فشار داده بود .. دندانها بيرون زده کج شده مثل ساختمانهايی بودن که در کنار هم در حال فرو ريختن باشد ياد دندانهای کله پاچه فروشی  مغازه ميدان انقلاب افتادم ...لپهايش گود افتاده استخوان گونه هايش بيرون زده ... روسری خاک آلودش با گره ای شل و ول دستانش زمخت و ترک دار زير ناخنها سياه و چادر سياهی وارفته روی سرش از صورت فقط  چيزی شبيه به صورت باقی مانده بود ؟ ينهايش افتاده و از برجستگی بيرون زده از آن پيراهن زرشکی می شد فهميد .... 
آ....ی ...واااااااای ....ف..ف....  آ.....ه .....م..م...م   نجات پيدا کردم . هيکلم چقد می خاريد . چه لذتی داره .  يه چيزی تو رگات می چرخه که به تمام وجودت می فهمونه که ديگه وزنی نداره . خون از مغزت فرار می کنه ميره تو بدنت  . گرم ميشی . حرارت می گيری .  مثل يه گرمای زنده که همه بدنتو بغل می کنه می بره تو خودش . سر مشما رو باز کن ديگه ..سگ برينه بهت ؟اشيدم تو قبر پدرت مادرسگ خار؟سه . بگو کارتو کردی . الوعده وفا . مزدشو بده . خداداديه که باشه ...جنسيتم اينجوريه که باشه. از اول اينجوری نبودم . صاف بودم ..تو حموم چش زنای اونجا از روم برداشته نمی شد و زنا منو می خواستن .... مادر ؟نده ديگه حالا دلتو زده ... ااااااااااااا  اين مشما رو انگار می خاسته ؟ياف ننش کنه اينقد پيچونده ..هااا باز شد ...  باز شد ...کبريتو چيکار کردم ...اگه اين باد بزاره ...شمای حالام ...چيش...ش....ش ....سرنگ اين اکبر کثافت هم مثل خودش ميمونه ...بيا ..بيا بالا ...از شيرننم بيشتر دوست دارم ..  
شقيقه هايش تير کشيد .آب دهانش سرازير شد . از کنار چانه اش سر خورد و آمد پايين . زور زد دستش را بالا آورد و با پشت دستش پاکش کرد .بين دستش وچانه خيسش نخی از آن بوجود آمد و بريده شد . به همان آرامی که دستش بالا رفته بود همانطور پايين آمد .  اصلا يادش رفته بود که دستش را بالا آورده . چادرش را پيش کشيد تا بينی اش سرش را به زاويه ديوار تکيه داد  و چشمانش را بست ... کسی دنبال می گردد . فرياد می زند : " کلوچه ..... کلوچه ...  داداش ببينم يه کلوچه اينجا نديدی ....!؟ " صورتی در ميان مو ههای به هم چسبيده پنهان است و شمايلش فقط پيداس به زحمت سر بلند می کند میگويد " بو يو پيلوون شر به شر ما نژار ..کلوچه تو اين بيقوله  { ادامه حرفش را از ياد میبرد اما پس از چند دقيقه ادامه می دهد } ...آره..... گم نمی شه { دو دقيقه مکث } کی هشش { بينی آويزان شده اش که قسمتی از آن هم روی سبيلش ماسيده را با کف دست ماله ای می کشد } يه خانومه متشخصه با اصالته تيتيش بلا ... باسه چيزی که مالکشن يه مشتری اهوردم { بعد دهانش را مثل چاه خلا باز می کند قاه قاه می زند زير خنده و آن قب قب آويزان و آن شکم بلای کمربندش لرزشی پيدا می کند و می ايستد و ادامه می دهد } آخه اون چشاش لوچه می گن سکته زده تا تخت مرده شور خونه بردنش پنبه تپونش که کردن لای پارچه گذاشتنش اون گورکنه مطره سر وقتش ...که وسط کار اين جنازه بيدار ميشه و مرتيکه رو خفه می کنه  ....{ قاه قاه .....هه ..هه } با...با ....کو اين لوچه ...!؟          

Friday, August 30, 2002

از دور که نگاه می کنی در يک تفکر شلوغ خود آزاری غرقی ...در هر کلامت زهری می ريزد بيرون که شايد بی دليل هم نيست  فراموش کردنها از هيچی صحبت نکردنها از همه چيزهايی که حتی پايش را فراتر از چهار پا بونها فراتر گذاشته . خسته شده ام از فکر کردنها به فکر نکردنها . خسته شده ام . اين فکر آيا تا به حال در ذهن شما هم جوانه زده ؟ کاش حيوان بودم . کاش هيچ چيز در دنيا برايم اهميت نداشت . کاش چند لحظه ام را با چند چيز خوش و رهگذری عبور می دادم . يا کاش مثل کودکی لجباز و بازيگوش هر چه به دهانم می امد بيرون می ريختم . می دانيد چه آرزوی خوبی است !؟  کلافه ام از چيزهايی که دارم و چيزهايی که ندارم . ارام و آسوده به هيچ چيز فکر نکنم . امتحان کرده ام . اما می دانيد بعدش به چه فکر می کنم !؟ به اينکه آن لحظه چرا آن کار را کرده ام . وا مانده ام .

Thursday, August 29, 2002

My email Adress : sotoon1999@yahoo.com
کتابی هست بنام آتش بدون دود از نادر ابراهيمی شايد خوانده باشيد اگر نه حتماً بخوانيد بسيار سريع داستان پيش می رود و زياد خواننده را معطل اتفاقات پشت سر هم داستان نمی کند ... تکه ای از شعری را که در اين کتاب نشته برايتان می نويسم فقط بدانيد که شعر از زبان کسی همراه با تار خارج می شود که ترکمن است و صحرا نشين :  
نه گله می خواهم نه اسب می خواهم نه آب
اسب کهرم تو و گله بزهای سپيدم تو چشمه ام تو سولماز
نه روز می خواهم نه شب می خواهم نه نان 
خورشيدم تو مهتابم تو محبوب گندم گون من سولماز
تو برای من تو نيستی تمام صحرايی
تو برای من توفان نيستی تمام دريايی سولماز
تو برای من قصه نيستی تمام تاريخی سولماز
مثل گريه و آواز عطر اسفند سرشار از صفايی سولماز
{ يک سروده عشقی صحرايی از يک مرد صحرايی }

Sunday, August 25, 2002

بی دل و خسته در اين شهرم و دلداری نيست
غم دل با که توانم گفت که غمخواری نيست
شب به بالين من خسته به غير از غم دوست
زآشنايان کهن ياروپرستاری نيست
يارب اين شهر چه شهری است که صد يوسف دلبه کلافی بفروشيم و خريداری نيست
فکر بهبود خود بکن از جای دگر
که در اين شهر طبيب دل بيماری نيست

Wednesday, August 21, 2002

آخه يه آدم چقدر می تونه دروغگو و دو رنگ باشه ... آدما وقتی کوچيکن يک چيزشون خيلی خوبه و اون يک رنگيه ..از قيافه سادشون ميشه همه چيز رو فهميد ...ميشه از گوشای قرمزشده اونها و يه ذره بوی سوختگی فهميد که آتيش بازی يواشکی تو کار بوده . ميشه از قايم کردن ناشيانه ليوانی که شکستن و حرکات تابلو يعنی ناخود آگاه تابلو به اين موضوع پی برد که ليوانی رو که شکستن همين جا زير کا بينتها است . ميشه وقتی صداشون نمی اد و مدتی هست که ساکتند و هی خودشون رو لای لحاف و تشکها پنهان می کنند به اين موضوع پی برد که يک تجربه تشخيص يواشکی اعضاء بدن بوده و تعجب از اينکه چرا ستاره اون چيزی رو که محمد داره نداره !!  هر چی بزرگتر می شيم بازيگری رو بيشتر ياد می گيريم ....ياد می گيريم در حالی که گناهکار صد درصد هستيم به خود اول و بعد به ديگران چنان پرده ای از نمايش بی گناهی خود را نشان بدهيم که گاهی خودمان هم واقعا باورمون ميشه که هيچ کاری نکرديم . حلا در پس اين همه مقدمه چه چيزی می خواهم بگويم خواهم گفت ...  در آينده زود. sotoon1999@yahoo.com

Thursday, August 08, 2002

همه بهش نگاه می کردند هر کس به يک منظور يک نگاه پرسشگر يک نگاه تحقير يکی درخواست و هر که به نوعی اما او هيچ توجهی نمی کردبه هر کجا که می خواست نگاهش را پرتاب می کرد ...مدتها بود ..مدتها ..روحش چيز ديگری می خواست دعوا نمی خواست ...جرو بحث نمی خواست از مادرش خسته شده بود از برادرهايش .از بوی دهان پدرش از بوی سوخته ای که از دهانش می آمد .از بوی عرق تنش از قی کردنهای ممتد مادرش از سرفه های تمام نشدنی از شستن رخت چرکهای تمام نشدنی از چادر بستن مادرش هم ديگر بدش می آمد از همه چيز از همه کس ..از؟ينه های آويزان مادرش که موقع رخت شويی اين طرف و آن طرف می رفت و با هر چنگ انداختن تکانی می خورد و به زانوهايش  می خورد و يادی از ترکيب ؟ينه خودش که با خم زيبايی از زير مانتو مدرسه بيرون می زد و چنان بر؟رستی که بسته بود می چسبيد که انگار برای آن دوخته شده است .. از مادرش به يادگار رسيده بود و اين بيشتر او را به هراس می انداخت . شب که می رسيد بچه ها که خسته و بی خيال می خوابيدن پدر که با آن شمايل وارد می شد همه می دانستند که اين رفتار چه منظوری را می رساند از همان سر شب  می دانستند اين داد و فرياد يا آن سکوت چه معنا و مفهومی دارد ولی آخرين شبی که به ياد او   مانده بود آنشبی بود که اعلام پدر نشان از آن بود که بايد زود بخوابيد و آنها بايستی زود می خوابيدن اما او خوابش نمی برد چيزی مثل ترس و کنجکاوی بيدار نگهش می داشت ولی مجبور بود بخوابد همه توی يک اتاق می خوابيدن از زمانی که او و پدر و مادرش هم بودن همين يک اتاق بود و الان هم که با پدر و مادرش هشت نفر بودند باز هم همين يک اتاق بود ..بچه ها می خوابيدن يا شايد آنها هم مثل او خودشان را به خواب زده بودند اما خدا کند که خوابيده باشند چون برای آنها زود است که بخواهند پی به خش خش ممتد شبانه ببرند صدای نفسهای تند صدای آه کشيدنهايی که لبان صاحبش به دندان خاموشش می کرد و صدای پهلو به پهلو شدنها و صحبتهای پچ پچ گونه ....آه...ه ...ه چرا تمام نمی شود !؟ چرا بس نمی کنند !؟ متنفرم بدم می آيد از مرد بدم می آيد از زن بودن خودم بيزارم از جنسيتم از ماهيتم از برجستگيهای ؟ينه ام از دردش از خون چرکم از کثافتی که رهايم نمی کند و هميشه فراموشش می کنم ...  نگاه کنيد به من ...هر چه می خواهيد نگاه کنيد ...من از همه صاحبان اين نگاههای پليد متنفرم .....

Thursday, August 01, 2002

مدتی بود که روابطش با کيانوش سرد شده بود . انگار از اين قضيه واهمه داشت . يک چيزی ته دلش به او نهيب می زد که حواسش را بيشتر از اينها بايد جمع کند . حسی که باعث می شد دلش شور بزند ...نمی دانست چيست !؟ افکارش به همه جا سرک می کشيد به همه چيز از همه جاها .  نمی دانست به چه چيز بايد فکر کند !؟ آنقدر در اين کلاف سر در گم گير کرده بود که اصلا حواسش جمع نمی شد . به هيچ چيز ...  به مهمانيهائی که با هم رفته بودند . آنشب که ديرش شده بود آری آنشب را خوب بخاطر داشت ..در اين ميان همين يک مورد بيش از بقيه چيزها توجهش را جلب کرده بود . " آره اونشب مهمونی ....من خرو بگو چقد سادم اگه پسر خوبی بود اصلا پيشنهاد همچين چيزی رو به من نمی داد تا همه چيزش همه جاهاش باهاش اومدم ...فقط همين يه مورد رو گفتم بزا نگهش دارم ... که اونم حقم بود يعنی نمی بايستی نگهش می داشتم ...راستش می ترسيدم ..نمی دونستم آخرش چی می خواد بشه ...اگه اين اتفاق برای من می افتاد اونوقت می شد .. همشون اين پسرا کثيفن ...اونشب که داشتيم بر می گشتيم رو به من کرد و گفت : اون دختر رو ديدی عجب تاپی پوشيده بود فقط نوک ؟ينهاش معلوم نمی شد اون دامنشم که اونقد کوتاه بود که همه جاش ديده می شد فکر کنم ؟رت هم پاش نکرده بود ....   بعدش هم پشت سرش يک لبخند ...خاک بر سر من کنن بعدش منم بر گشتم و واسش جريان دختررو تعريف کردم که با يه پسری دوست بوده و دانشجو ميشه شهرستان بعد ش در همين حين با يه پسره دوست ميشه که توی اکباتان يه خونه داشته پدر و مادرش انزلی زندگی می کردند و اون هميطور هر موقع ميومده  چند شبی می رفته اونجا تا يه شب که دوستش مست می کنه يعنی با هم ديگه مست می کنن چندتا ديگه از دوستای پسره اونجا بودن خلاصه اونقدر بعضياشون مست می کنن که هر کدوم می افتند يه گوشه  بعد دختره هم تا حالا لب به مشروب نزده بوده ولی برای اينکه از بقيه کم نياره همينجور خورده  تا وقتی که می خواسته بره دستشويی تا پاشده سرش گيج رفته و ديگه هيچی نفهميده ....  اون کيانوش عوضی به ايجای حرفم که رسيدم گفت : آره ديگه ...بعدش معلومه چه بلايی سرش اومده و بعد يه لبخندی زد ....معنی اين لبخندشو نفهميدم ..برای همين به تعريف کردنم ادامه داد م ...من هم لبخندی زد م و بقيشو تعريف کردم ...آره ...نه..ه..ه .. دختره متوجه ميشه که يه چيزی  داره بهش فشار مياره ...اما اونقدر مست بوده که پلکاش باز نمی شده انگار 2 تن بوده ...يه سوزشی احساس می کنه از قسمت پايين بدنش اما باز هم نمی تونسته کاری بکنه ....يه چند ساعتی ميگذره ...مستی که کم کم مي پره صدای سر و صد ا به گوشش می رسه بلند ميشه ميره بيرون درو باز ميکنه مي بينه دوستش افتاده رو يکی و داره کتک کاری ميکنه شديد داره می زندش ولی در همين حين متوجه باد خنکی که به بدنش ميخوره ميشه و وقتی به خودش نگاه می کنه متوجه می شه که هيچ لباسی تنش نيست ...لخت مادر زاد سر يکی از ؟نهاش هم خيلی کبوده سريع بر می گرده تو اتاق يه لبا سی تنش می کنه و ميزنه بيرون بقيه هم بودن شلوغ ميشه ولی انگار کسی نمی خواسته کاری کنه اون دو تا هم ديگرو ميزنن و اون دوست پسره اکباتاني رو با چک و لغت ميندازه بيرون .....موضوع اونروز تموم ميشه و هيچ کس حرفی نمی زنه هيچ حرفی رد و بدل نميشه دوست پسر خانوم هم غضب کرده يه جا می شينه بقيه هم يا همون موقع رفتن يا بعد از يکی دو ساعت رفنتند و خونه خالی شده ...خلاصه ..ه ..ه ..ه اونروز هيچی فردای اونروز پسره دختررو می بره دکتر  دختره همينجور هاج و واج مونده بوده و جرات اين رو هم نداشته که بپرسه ...دکتر بهش ميگه لباستو بکنه و ؟رتش رو هم در بياره ...معاينش ميکنه اينم مثل گوسفند تو اون عالم گيجی هر کاری بهش می گن انجام ميده ....تازه بعدها فهميده اون بابا دکتر نبوده ...فقط يک روپوش سفيد تنش بوده .....بعد رو کردم به اون کيانوش عوضی ديدم يه جورايي شده  داره با اون قيافه موذيانش فکر ميکنه ...بعدش به من رو کرد و گفت : يعنی دوست دوست پسرش آره ديگه ...ه...ه ..   بعد پرسيد دختره الان چيکار می کنه ...من هم گفتم براش .....و الان از دست خودم بدم مياد ساده تر از ما دخترا گير نمياد مثل برده ميمونيم ....همه چِيزو زود باور می کنيم ...پسرا از دخترا يه چيزو بيشتر نمی خوان ...همه کاراشون واسه همون يه چيزه و برای يه چيزشون بيشتر تلاش نمی کنن ....  ا..ا...  تلفن زنگ ميزنه  بزا ببينم خود ملعونش بايد باشه ...نه اون نيست ...سلام مهرنوش جا...ا..ا..ن   ..ای آره بدک نيسم ..نه بابا ..يک کمی حال و حوصله ندارم ....ببينم از ستاره چه خبر !!؟   ...نه با...ا...ا با....ا...ا...  راست ميگی !؟ پسره کيه حالا!!؟...پسرخالش حالا چيزی نمی دونه از اين جريان ..آره خيلی بيشوره اگه بخواد چيزی بگه ..اون پسره چی راضی بوده...!؟  اره خوب دو سالی از اون جريان می گذره ...ولی خوب توی اين مدت با اين پسره بوده ديگه ...پس اون چی .......ايشاا...ه  که خوشبخت بشه .... نه سلام برسون.....   خدافظ . ميگم بزا يه زنگی به کيانوش بزنم....